تاريخ : شنبه سوم خرداد 1393 | 0:24 | نویسنده : سجادی
سلام برو بچ خوبین چه خبرا کجایین . خیلی وقته هیشکی نیومده وبلاگ کجایین . ایندفه میخوایم سری بزنیم به بخش اعضا . اولیش خانم جهانتیغ هستن که گاهی وقتا میان رو وبلاگ ، وقتی هم میان دفه قبلیشون که اومدن رو یادمون نیست . به دادن نظر اکتفا می کنن . دومیش خانم نظری هستن که انصافا سر میزنن مرتب اما چن وقته نیومدن یا شایدم اومدن و مطلب نزاشتن . خدایی مطالب خوبی میذارن . دستشون درد نکنه . سومی z.ghبودن که دوتا هم به این اسم داریم ولی آخرش نفهمیدیم کیا بودن . اولش میفهمیدما اما از بس که نیومدن یادمون رفت قاطی کردیم ... چهارمی. حاج محسن مشرقی که فقط میخواستن فضای وبلاگ رو مزین کنن به اسم شریفشون . دیگه افتخار ندادن . پنجمی کاک صادقن که ایشون هم بزور باید بهش زنگ بزنی بیا وبلاگ تا پا بشه بیاد . ششمیا هم اقای سعیدی و خانم علی ابادی هستن . سعیدی میاد مطلب میزاره بدون ویرایش نمونه ش همین مطلب سهراب سپهری ایشون هست . خانم علی ابادی هم قبلنا زیاد میومدن اما الان نمیان وبلاگ بزنم به تخته اعضا وبلاگ زیادن خیلی خوبه ولی نمیان وبلاگ . حاجی حسینی هم بصورت رندم میان بازم دستشون درد نکنه .... دوستان وبلاگ رو گاهی وقتا بیاین تا متروکه نشه . . تازه چنتا از دوستان هم میگن گاهی وقتا سر میزنیم وبلاگ .... واسه همه شما دوستای خوبم آرزوی موفقیت دارم امیدوارم هرجا که هستین سالم و سلامت باشین. به امید دیدار

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 22:33 | نویسنده : سجادی
 

!!!!!!نیستین چرا !!!!!!!!!



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 13:15 | نویسنده : سعیدی
ما که هستیم

 شما کجایید؟؟؟؟؟؟



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 13:14 | نویسنده : سعیدی

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، 

گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...

          
با خشونت هرگز...

                   
با خشونت هرگز...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهري



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 14:3 | نویسنده : سعیدی
سلام دوستان خوبید؟

بیشتر از یک سال هست که خیلیاتونو ندیدم....

یادش بخیر چ روزای خوبی داشتیم

روزای تکرار نشدنی..........

با همه سختیا و لج و لجبازیا روزای خوبی بود!

همون لج و لجبازیایی که باعث شد ی عکس یادگاری دسته جمعی نداشته باشیم....

بگذریم.....

دلم واسه همه تنگ شده

پیشاپیش سال جدیدو تبریک میگم!

ان شاالله سال خوبی باشه واسه همه



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 13:58 | نویسنده : سعیدی



تاريخ : دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 | 12:14 | نویسنده : سجادی

سلام دوستان

خوبین ،خوشین ،دماغتون چاقه ،ایام بکامه ،صور افلاک به بامه ...

دیگه کم کم داره سال ۹۲ تموم میشه ۱۰ نفس از ۳۶۵ تا براشون مونده که

اونم داره میکشه و اخراشه

تو این سال خیلی اومدن خیلیا هم رفتن از بینمون

خیلی چیزا بدست اوردیم خیلی چیزا رو هم از دست دادیم

خیلیا رو دل شکوندیم خیلیارو رو شاد کردیم

گریه کردیم ...خندیدیم

زندگی بر وفق  مراد و یا بر خلاف آرزوهامون گذشت

بیاید به خاطر همه این چیزا خدا رو شکر کنیم و بگیم خدایا دمت گرم که هنوز

هم هستیم و داریم نفس میکشیم و میتونیم یه بهار دیگه رو ببینیم

 دوستان خوبم از ما هم هرچه دیدین و شنیدین خوبی و بدی حلالمون کنین

 

آرزو میکنم براتون

نوروزی پر از شادی

سالی پر از موفقیت 

 پر از خوشبختی

و سال رسیدن به ارزو ها

مارو هم لحظه تحویل سال از یاد خودتون نبرید ...

 

 

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 11:24 | نویسنده : m.nazari
دیگه یواش یواش وبلاگ داره متروک میشه

تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 22:22 | نویسنده : سعیدی

آدما نباس دوست پیدا کنن


چون وقتی میرن


وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی


وقتی نمیتونی درد و دل کنی


یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی



و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت


هی بغض تو گلوت گیر میکنه


خفه ات میکنه


آدما باس همیشه تنها بمونن…!!:)



تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 | 11:23 | نویسنده : m.nazari

وین دایر:همچون مرغابیها كه مدام واك واك می كنند، غرغر نكنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید.


تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 | 10:50 | نویسنده : m.nazari

اسکندر قبل از حمله به ایران مستأصل بود.

ازخودمی پرسیدکه چگونه برمردمی که ازمردم من بیشتر می فهمندحکومت کنم؟amstory.mihanblog.com

یکی از مشاوران می گوید:کتاب هایشان را ب

سوزان...

خردمندانشان را بکش ...

اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ داد:نیازی به

چنین کاری نیست.

از میان مردم آنها را که نمی فهمند به کارهای بزرگ بگمار...

آنها که می فهمندبه کارهای پست بگمار...

نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود...

فهمیده هایا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته وسرخورده،عمر خود را تا

لحظه مرگ در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.
..



تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | 18:39 | نویسنده : یاراحمد زهی

همین مونده بود که بهم مربادزد هم بگن آخه خدا مظلومیت تا چه حد !!!!!!!!!!!!!!!دوستان این

 شایعات رو باور نکنید. من اتاق یاسین که میرفتم فقط جهت نوشیدن چای بود ولی آقا مرتضی

 به جای چای داخل آبچوش یه معجونه دیگه میریخت و میگفت کلی خاصیت داره و من پشیمون

 از دعوت کردن خودم  تو اتاقشون میشدم و به سمت یخچالشون هیچوقت نمیرفتم تازه اگه

 حرفامو باور ندارید میتونید از جلیل رستمی بپرسید چون خوب یادشه!!!



تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 19:44 | نویسنده : سجادی

سلام دوستان

کجایییییییین بابا

گاهی یه نگاهی یه مطلبی

یه نیم جمله ای

بیاین این ورا بد نمیشه ها...

..........

خب چه خبرا

ما که امروز امتحانا مون تموم شد نه تا امتحان رو تو یازده روز دادیم دیگه هرچی انرژی

داشتیم گذاشتیم کم کم داشتیم به بصل النخاع برای تامین انرژی متوسل میشدیم .

اونم ERROR میزد .....

خب شما بگید چیکار کردید . شیر یا خدای ناکرده روباه (دور از جون )

صادق....... تو کجاییی ها ....نیستی .

بچه ها صادق تصمیم گرفته این ترم معدل الف شه خبرها حاکی از اونه که نشسته

خواب و خوراک رو بر خودش حروم کرده داره میخونه . 

دیگه یه سال گذشت از زابل و خاطره هاش . کم کم داریم از نظر زمانی دور میشیم از

کاردانی . اما اون چیزی که مونده خاطره هاشه . من که بعد

یه سال هنوز دوست دارم برگردم به اون روزا چون فهمیدم هیچ جا زابل نمیشه و

نشد برامون .



اینم یه عکس از زابل که یکم خاطره هامون تازه شه . آخه عکس مخواستم بزارم

دیدم عده ای اندرون عکس نیستن حالا خودآگاه یا ناخودآگاه . گفتیم نمیشه . نامردیه

فقط 5 تا تو عکس باشن و ..........


ملت عکس دارن ما هم ......آخه مملکته داریم .....

ناگفته نماند اونم دست خط زیبای داش محسن عزیزه که خیلی وقته نزنگیدیم به هم

یعنی حدود دو هفته س. برم یه زنگی بزنم بهش فعلا  بای......



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 10:52 | نویسنده : m.nazari
.

حاکمی از برخی شهرها بازدید می كرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود: شكایت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه هراس گذشته است!amstory.mihanblog.com
دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شیر چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان می بخشد؟
عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!
حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند! آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردی، به زودی نتیجه نیكو خواهی دید.
سالی گذشت، دوباره حاکم را دیدیم، فرمود: شكایت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه، زمانه ی دیگری است!
هیچ كس شكایتی نكرد، کسی برنخواست که بگوید: شیر و گندم چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان می‌بخشد؟
تنها صدائی از میان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟



تاريخ : دوشنبه نهم دی 1392 | 11:11 | نویسنده : سجادی

 

نالد به حال زار من امشب سه تار من

این مایه تسلی شب های تار من

ای دل ز دوستان وفادار روزگار

جز ساز من نبود کسی سازگار من

در گوشه غمی که فراموش عالمی است

من غمگسار سازم و او غمگسار من

اشک است جویبار من و ناله سه تار

شب تا سحر ترانه این جویبار من

چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه

یادش به خیر خنجر مژگان یار من

رفت و به اختران سرشکم سپرد جای

ماهی که آسمان بربود از کنار من

آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود

ای مایه قرار دل بیقرار من

در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا

روزی وفا کنی که نیاید به کار من

از چشم خود سیاه دلی وام میکنی

خواهی مگر گرو بری از روزگار من




ادامه مطلب